محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2820
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شد و همچنان آنجا نهان بود تا وقتى كه در آمد . عبد الله بن عوف بن احمر گويد : وقتى از غزوه باجميرا باز مىگشتيم كه يك سال پيش از كشته شدن مصعب بن زبير بود يك عجم با من به راه مىآمد به خدا از آن روز كه عمرو بن حمق را زده بود نديده بودمش و گمان نداشتم كه اگر ببينمش بشناسم و چون ديدمش پنداشتم خودش است و اين هنگامى بود كه خانه هاى كوفه نمايان شده بود خوش نداشتم از او بپرسم : « تويى كه عمرو بن حمق را زدى ؟ » و با من تند گويى كند . گفتمش : « از روزى كه در مسجد با ستون به سر عمرو بن حمق زدى تا امروز ترا نديدهام ، اما اكنون وقتى ترا ديدم شناختمت . » گفت : « خدا چشمت را نگيرد . چه چشم خوبى دارى ، كار شيطان بود ، شنيدم مردى پارسا بود ، از اين ضربت كه زدم پشيمان شدم و از خدا آمرزش مىخواهم گفتمش : « خبر ندارى ، به خدا از تو جدا نمىشوم تا ضربتى همانند آن كه به سر عمرو بن حمق زدى به سرت بزنم و يا من بميرم يا تو بميرى » گويد : مرا به خدا قسم داد اما نپذيرفتم و غلامم را كه نامش رشيد بود و از اسيران اصفهان بود خواستم كه نيزه اى محكم داشت و آن را گرفتم كه به مرد عجم حمله كنم . وى از مركب خويش فرود آمد وقتى قدم به زمين نهاد پيش دويدم و كله اش را با نيزه كوفتم كه به رو در افتاد و من برفتم و از او جدا شدم پس از آن بهى يافته بود و دو بار او را بديدم كه هر بار او مىگفت : « خدا ميان من و تو حكم كند » من نيز مىگفتم : « خدا ميان تو و عمرو بن حمق حكم كند . » حسين بن عبد الله همدانى گويد : وقتى عمرو ضربت خورد و آن دو كس او را ببردند ياران حجر سوى درهاى كنده رفتند . يكى از مردم جذام كه جزو نگهبانان بود يكى را به نام عبد الله ، پسر خليفهء طايى ، با ستونى بزد كه از پاى در آمد ، دست عاند ابن حملهء تميمى ضربت خورد و دندانش شكست و ستونى از يكى از نگهبانان بگرفت و با آن بجنگيد و حجر و ياران وى را حمايت كرد تا از مقابل درهاى كنده